آقا رسول....

((خواهش میکنم اگر در سخن تند من ،در انتقادهای زننده و تیز  و صریح من، تلخی وجود دارد، این تلخی را بر من ببخشید،اگر معتقدید که در آن حقیقتی است؛

زیرا مصلحت گویی خوش آیند است و فریب دادن و دروغ بافتن   و تأیید و تعریف کردن، شیرین اما حقیقت تلخ است و بگذارید بجای تخدیر درد و کتمان بیماری و دل خوش کنک های آرام کننده، روی در روی این بیماری بایستیم و تلخ و تند و راست وصاف بگویم که:«« غده های سرطان در خونت، در اعماق مغزت و دهلیزهای قلبت رخنه کرده و سخت پیش رفته است، فرصت کم است و فاجعه سنگین...»»))

این برداشتی آزاد است از یک واقعیت که خود آنرا تجربه کرده ام و هر روز آن را در مورد دیگران می بینم اما نای اعتراضمان نیست....!!!

چند بار صدایش کردم اما آنچنان غرق در افکارش شده بود که تا او را تکان ندادم متوجه حضورم نشد دستانش را دور زانوهایش زنجیر کرده بود و سر در گریبان به حرفهایی که دیشب از همسرش شنیده بود فکر میکرد.

دیگر همکارانش مشغول کار بودند اما انگار امروز را بی خیال آقا رسول شده بودند چون از دردش خبر د اشتند چون همدردش بودند....!!!

اماکاری از دستشان بر نمی آمد ، اما مرحمی برای دل شکسته اش نداشتند پس آنچه را که داشتند از او دریغ نکردند یعنی جور کار او را بکشند تا بتواند کمی استراحت کند ، اندیشه کند ، آرامش بگیرد آنها می دانستند آقا رسول دیگر رسول دیروز نیست شوخ طبع و با طراوت مرا هم از نزدیک شدن به او منع کردند، اما کنجکاویم گل کرده بود....

تکانش دادم سرش را بالا آورد چهره اش زیر خاکستری از غم پنهان بود دستم را دراز کردم تا به او دست بدهم، او مکثی کرد ابتدا فکر کردم نمی خواهد به من دست بدهد اما وقتی دستش را جلو آورد متوجه شدم از دستکش های کارش خجالت کشیده بود چون وقتی آن را از دستش بیرون آورد متوجه شدم که از اسم دستکش تنها مچ بند کشی آن مانده که دست آقا رسول را هنوز ول نکرده است به شوخی گفتم دستکش های خوبی داری به طعنه گفت قابل شما رو نداره....


کنارش نشستم و با او شروع به صحبت کردم اما او قصد نداشت حرف بزند شاید چون غریبه بودم و یا شاید چون می دانست مثل دیگران کاری از دستم بر نمی آید .

وقتی خیلی اصرار کردم و دلیل کار نکردنش را به همراه دیگر کارگران جویا شدم قصد داشت بلند شود و به سر کار برود اما خودم از او خواهش کردم بماند وقتی کمی با هم گرم صحبت شدیم سفره دلش را باز کرد پر بود از درد ... درد... درد...

گفت 34 سالش است و دو بچه دارد دخترش صنمو مرد خانه اش آرش، اهل شهر کرد است، ولی عذاب زنده بودنش را در بیدروبه میکشید، چند ماهی بود که نتوانسته بود خانواده اش را ببیند تمام توانش را در فکرش جمع کرده بود و امروز قید کار را زده بود، نگران بود و پریشان، دلیلش را پرسیدم ناخودآگاه به دیشب برگشت که سر سفره شام با دیگر همکارانش در خوابگاه کارگری نشسته بود که تلفنش زنگ خورد، چند بار گوشیش تک می خورد شماره آشنا بود اما گوشیش نای صحبت کردن نداشت که زنگ بزند شاید چون یارانه اش را نگرفته بود طرف مقابل هم غریبه نبود، همسرش بود از حال او هم بی خبر نبود بخاطر تک زدن چون می دانست آنطرف خط نیز حال خودش را دارد شاید بدتر ....

سرش را پایین انداخت و از دوستش خواست که از تلفنش استفاده کند وقتی همسرش آن طرف خط جواب داد گویی خستگی تمام روز بر تنش ماند نتوانست خودش را کنترل کند و گریه کنان جواب سلام آقا رسول را داده بود در همین زمان کوتاه هزار فکر از جلوی چشمان آقا رسول گذشته بود آیا پدر پیرش برایش مشکلی پیش آمده بود، صاحب خانه باز آمده بود در خانه و سر و صدا کرده بود یا باز بیماری صنم اوت کرده است ...

همسرش هرکاری می کرد نمی توانست خودش را کنترل کند نمی دانست از دل تنگ خودش بگوید که چند ماه بود همسرش را، عشق دوران جوانیش را، پدر بچه هایش را ندیده بود یا بحال و روزگاری که برایشان ساخته اند گله کند اما صدای صنم که کنارش نشسته بود و می خواست با پدرش حرف بزند اورا به خودش آورد وقتی صدای صنم را شنید که بابا ، بابا میکرد بغض گلویش را گرفته بود چون از حالش کم و بیش خبر داشت اما غرور مردانه اش نمی گذاشت گریه کند صنم گفت بابا یه عروسک خوشگل دیدم منتظرم تا بیایی که برایم بخریش تورو خدا زود بیا خیلی دلم برات تنگ شده .... 

گریه امانش نمیداد، گفت که امروز حال صنم باز هم بد شده، بردیمش بیمارستان خواستن بستریش کنن اما چون پول نداشتیم اجازه ندادیم، دکترش گفته که اگر تا آخر ماه بستری و عمل نشه شاید دیگه کاری از دستش بر نیاد و باید به خدا توکل کنند، باز هم خدا هرچی کار سخته میندازن گردن خدا چون خدا نیاز به سفارش نداره چون خدا 3 میلیون پول برای خوب کردن صنم نداره ، چون خدا....

غم عالم بر سر آقا رسول ریخت و دیگر نمی دانست  چه بگوید گفت امیدت به خدا باشد با صاحب کارم حرف میزنم شاید بتوانم دستمزد این 4ماه را که طلب دارم بگیرم و..........خداحافظی کرد

دیگر حساب همه چی دستم آمد فهمیدم که درد آقا رسول سنگین تر از این حرفاست که من با مصلحت گویی و تعریف، آنرا کمی سبک کنم آخر اگر فقط مسئله مغازه سر کوچه شان بود که یک ماهی است بخاطر یارانه ای شدن اجناس و گرونی و تورم دیگر حسابش را بسته بود یا عروسک دخترش صنم که با اندک پولی بشود آن را چاره کرد...

گفتم خوب با صاحب کارَت صحبت کن شاید کمکت کند،اگر می شناسمش تا خودم با او حرف بزنم گفت همشهری خودم که هست هیچ، حتی همسایه ام هم هست با هم دیپلم گرفته ایم اما چون عمویش رئیس اداره............ هست تونسته یک وام کلان برایش بگیرد حالا او پیمانکار است و من کارگرش، در حال حاضر هم با خانواده اش سفر خارج از  کشور رفته و کسی هم که جای خودش گذاشته برادر خانمش هست که امروز گفت خبری از پول نیست تا وقتی خودش برگردد، حتی حاضر نیست به ما دستکش کار بدهد که خودت داری می بینی چند روز پیش هم که کفشهای ایمنی کارم دیگر پاره شده بود مجبورم کرد دو شماره کوچکتر بپوشم چون گفت فقط همین است ....

دل پر دردی داشت آقا رسول، دل پر دردی دارن همه کارگران ما کدام صاحب کار بفکر کارگرش بوده که حالا صاحب کار آقا رسول بتونه به فکر او باشه فقط پول را می شناسن و تحویل کار را

مهم نیست کارگرش دیشب گرسنه بوده مهم اینه که پولها چند روز که نه چند ماه بیشتر رو حسابش باشن که بتونه ازشون استفاده کنه.....

مهم نیست خانواده کارگرش مریض یا ناخوش احوال باشن و دفترچه درمانی نداشته باشن که ازش استفاده کنند مهم اینه که اون مقدار پول که میخوان بریزن بحساب بیمه کارگر رو صرف خوش گذرونی خودش و خانواده اش کنند.....

مهم نیست آقا رسول دلواپس بچه اش باشه مهم اینه که صاحب کارش بچه هاشو برای کریسمس به اروپا یا آمریکا واسه تفریح برده....

مهم نیست صنم با قلب بیمارش هر روز صبح یک کیلومتر پیاده تا مدرسه بره مهم اینه که هروز سرویس میاد دنبال بچه اش ....

کاری از دستم بر نمی آمد برای آقا رسول جز اینکه بگم انشاا... درست میشه و توکلت بر خدا باشه اما خدا میداند که آن چند ساعتی که کنار آقا رسول نشسته بودم به اندازه سالی از سرم گذشت

چند روز بعد که دوباره خواستم بروم و به آقا رسول سر بزنم دیدم کار تعطیل است و پرده سیاه بلندی جلو کارگاه کشیده اند قلبم به تندی می زد اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که اتفاقی برای صنم دختر آقا رسول افتاده باشه ...

نمیتونستم خودم رو کنترل کنم جلو تر رفتم یکی از کارگران را دیدم از او دلیل پرده سیاه را پرسیدم، همچنان قلبم به تندی میزد وقتی کارگر جوابم را داد انگار آب یخ بر تمام بدنم ریختند نمیتوانستم حرف بزنم زبانم بند آمد .....


دو روز پیش آقا رسول از ارتفاع 50 متری که در حال بستن داربست بوده ، سقوط کرده و در جا، جان داده بود.....

(( رامین ))

 

/ 3 نظر / 15 بازدید
لوازم خودرو

فروش اینترنتی لوازم خودرو. بیا ببین عزیز؛ ضرر نمی کنی! شاید به دردت خورد.

یکی از اهالی بیدروبه

سلام من از خواننده های وبلاگ شما هستم تقریبا هر چند یه بار سری به این وب می زنم قابلش هم که عوض کردی کمی سنگین شده باید بگم جدای از مفهوم این مطلب قلم شما بسیار رسا و خواندنی است مخصوصا همین مطلبی که در مورد آقا رسول نوشتید رسول نماینده جامعه ایست که من هر روز باهاشون سروکار دارم و درد دلشون رو میشنوم چون فکر میکنن کاری از دست من برمیاد . رسول ... واقعا نمیدونم چی بگم جز تاسف و آرزوی سلامتی برای خانواده اش

معین

سلام واقعا شنیدن این تراژدی صبر عیوب میخواهد...تلخ و گزنده بود ولی .... خدا هم دیگه بودجشو به پیمانکارا میده نه به فقیر فقرا.... مرسی از دلنوشته سوزناکت